تبليغاتX
way_letter

سلام ،،،

سلام دوستان خوبم ،

 امروز خيلي حالم خوبه ،

يعني از اون روزي كه پست قبلي رو گذاشتم خيلي بهتر شدم .

 اما بازم روي صحبتم با خداي بزرگ و مهربون و رحيم و بسيار بخشندس‌ 

 اي خداي بزرگم سلام ٬ خوبي ؟

 ميدونم ما نا شكرا هنوزم نا شكريم

اما اي خداي قشنگم

 واقعا دنيات با همه سختيهاشو دل مردگي هاشو همه نا مردياشو همه ي زشتياش

بازم قشنگه 

 با صبر كردن با تو و بودن با تو قشنگه،،،

 وقتي كه دنيا فشار مياره و احساس له شدن ميكنم ،

وقتي احساس تاريك شدن اين دنيا رو حس ميكنم ،

وقتي كه اين دنيا زشتياش رو بيشتر بهم نشون ميده ٬

تنها و تنها تويي كه تو تمام لحظات باهام هستيو نگام ميكني٬

تشويقم ميكني٬

صدام ميكني٬

دستمو ميگيري٬

ميگي دوست دارم ٬

جايي كه هيشكي حتي نگام نميكنه٬

زورم ميكني كه دست به زانوم بذارم و با يه يا الله رو پاهام وايسم٬

اي خداي بزرگ و زيباي من ...

اي خداي بخشنده و پر محبت من ...

اي زيباي بي همتاي اين دنياي پر از سختيو زشتيو ناراحتي ...

واقعا ممنونتم

واقعا ممنونتم

واقعا ممنونتم واسه همه چي ...

واسه خونواده اي كه بهم دادي

واسه دوستان بي نظيري كه بهم دادي

واسه زندگي اي بهم دادي

واسه همه ي چيزايي كه بهم ندادي تا به خاطرش تلاش كنم

رويا ببافم

با فكرش بخوابم

با فكرش بيدارشم

و با اميد به رسيدن به اون روز

 دوندگي كنم ...

دوندگي با تمام سختي اي كه منو به ياد تو مياره ...

همه چي تو اين دنيا منو ياد تو ميندازه ...

اون دختر بچه اي كه داره اسپند دود ميكنه واسه ماشينا سر چهار راه ٬٬٬

يا اون پسر بچه اي كه داره كنارش گل و بادكنك ميفروشه ٬٬٬

من ميتونستم هر كدوم از اونها باشم ...

من ميتونستم خيلي بدتر از اينها باشم ٬٬٬

مي تونستم يه دزد باشم يا معتاد ٬٬٬

اما الان تو خونم ... جلوي كامپيوتري كه ميتونست نباشه ...

اما الان سالمم ... اما الان دزد و معتاد نيستم ... اما الان به يادمي ...

اما الان به يادتم ........

اي خداي بزرگ و مهربان

 به خاطر چيزهاي بزرگي كه بهم داديو نميبينم شكر...

شكر ...

 شكر ...

و تا ابد شكرت ٬٬٬

خداي عزيزم  واقعا نميدونم در وصفت چي بگم 

 بد جوري زبونم كم آورده تو كلمات

 خودت ميدوني چه احساسي دارم

و چي ميخوام بگم ٬٬٬

خيلي دوست دارم ...

تنهام نزار ...

صبرت رو بهم بده تا اين دوران رو بتونم تحمل كنم ...

باهام باش و سر پا نگه دارم ...

من هم شهادت ميدهم اي خالق عشق ...

جز تو هيچ خدايي وجود نداره اي بي همتاي توانا ...

اشهد ان لا اله الا الله ...

   

خدا جون دوستت دارم ...

و ممنونم كه بازم اومدي به يادم ...

به اندازه ي همه ي آفريده هات دوستت دارم اي دهنده ي بي منت

   

 

 

 


لينك ثابت نوشته شده در سه شنبه دوازدهم آبان 1388ساعت 0:35 توسط ::کامران::


ای خدا جونم ...

کم آوردم ...

خدا جون چی کار کنم؟

خدایا دستم بستس به غیر پناه تو هیچ جایی جا ندارم.

ای خدا دلم گرفته از همه جا از همه کس

خدایا خودت کمکم کن

توکلم به خودته

ببین قبل از همه اومدم پیش خودت چون می دونم خودت دوای دردم رو داری ...

خدا جون من بنده ی کم طاقتیم این فشار هارو نمی تونم به دوش بکشم ٬ 

کمکم کن زیر این ضربات پتک که واسه محکم شدن من می زنی نشکنم ٬

کمکم کن خورد نشم ٬

کمک کن ای خدای بزرگ

تویی که آسمون به این بزرگی با این همه ستاره توش٬

آسمون با هفت طبقه ٬

آسمونی که توش عرش کبریاتو قرار دادی

به ما گفتی که وقتی کسی رو نداریم که بهش فکر کنیم به آسمون فکر کنیم

چون اونجا کسی هست که به ما فکر می کنه...

ای خدا جون به من فکر میکنی؟ منم میبینی؟

میدونم و مطمئنم که منو میبینی

چون قبل از هر کسی اومدی تو یادم

میدونم که میخوای محکمم کنی تا کسی نتونه بشکنتم٬

یا اما زمان(عج) تورو قسم میدم که پیش خدا وساطت من روسیاه رو بکن

   

ای پیامبر(ص) فدای گنبد سبز حرمت تو یه وساطت کن

      

یا حسین (ع) تویی که همه چیزت رو در راه خدا دادی تو یه وساطت کن

      

بد جور نیازمندتونم

خدا جون من قدرتم کمه بهم صبر عطا کن

از صبر بیکران خودت

خدایا میدونم که همه چیز حکمتی داره

به تازگی هم دوباره بهم نشون دادی

همه ی چیزایی که میدی

 گرچه بعضی اوقات واسه من بی طاقت ناشکر

 سخت و بیرحمانه به نظر میرسه

اما بعدش می فهمم که چه لطفی در حقم کردی

خدای مهربونم من هر چی دارم از تو دارم 

هر چی خواستم بهم دادی از بهترینهاشم بهم دادی

اما حالا صبرتو نیاز دارم

 کمکم کن ای بی نیاز

 ای کسی که همه چی دستشه

 خدا جونم دستمو بگیر نذار رو زانوهام بیفتم

 کمکم کن بتونم بایستم خودت کمکم کن.

 من حقیر تنها و تنها محتاج توام

 مددی برسان

بد جوری دارم می افتم

 خدا جونم خیلی دوستت دارم

 ممنونم که بازم اومدی به یادم واقعا ممنونتم ای همیشه همراه من.

  


لينك ثابت نوشته شده در یکشنبه سوم آبان 1388ساعت 1:37 توسط ::کامران::


سلام ... سلام خدا ... آهای خدا سلام ... خوبی؟ نه خوب نیستی؟ چرا؟ از دست ماها؟؟؟ میدونم خدا جون ٬ ماهایی که اینجاییم هم از دست هم خوب نیستیم!!! ای خدای بزرگ چرا ماهارو خوب نیافریدی که٬ هم خودت راضی باشی٬ هم ما؟؟؟ آخه ما بنده های نا شکر رو میخواستی چی کار؟ خدایا من هر وقت کارم گیر می کنه و بعد اینکه به همه رو میزنم و بعد که از همه نا امید شدم یاد تو میوفتم و تو بازم منو شرمنده می کنی و بهترینهارو بهم میدی ٬ آخه این حکمتش چیه خدا؟؟؟

    

ما همه به یه شکلی کافریم وقتی که مشکلی واسمون پیش میاد هممون میگیم چرا ما؟ خدایا مگه من چه گناهی کرده بودم که اینجوری جوابش رو بهم دادی؟ خوب میدونم که میدونی ما مغزمون کوچیکتر از این حرفاست که بفهمیم گناهامون چقدر بزرگه و اینکه تو هیچ وقت از کسی انتقام نمیگیری چون مارو دوست داری اون کسی که سال تا سال یادت نمیوفته مثل من و اون کسی که همیشه به یادته به هر دوتاشون رزق میرسونی. نمیذاری که با تمام سختی های دنیا از گشنگی بمیره ممکنه گشنگی بکشه اما تورو داشته باشه بازم می تونه سرپا وایسه و زندگی کنه تا روزیش برسه... ای خدا پس اینا که کنار خیابونن چی؟ رزق اونا کجاست؟ چرا بیشتر اوقات گرسنن و جایی ندارن و پولی ام ندارن؟ هان؟ پولشون رو خوردن و نیومدن که ازت دوباره روزیشون رو بخوان؟ پول مردم رو خوردن؟ دست رو یتیم بلند کردن؟ بچه یتیم دیدن و قیافه گرفتن؟ دست کمک دیدن و کمک نکردن؟ خوب اینارو میدونم اما اونا که گناهی نکردن چرا گرسنن؟ چی؟ اونا تورو دارن و ما باید دستشونو بگیریم؟ آخه خدا من دستم رو میکنم تو جیبم چیزی جز با ارزش تر از عنکبوت توش نیست چی کار میتونم بکنم؟ به یادشون باشم؟ وقتی داشتم بدم؟ تو رو شکر کنم که من تو وضعیت بهتری ام ؟ امیدوار باشم به تو؟ إإإ دیدی بازم رسیدم به لطف بی دلیل و با حکمت تو؟

    

 ای خدا دلم گرفته ؟ دلم گرفته از این نا مردیا؟ از این که تو این دنیا یکی که بشه بهش اعتماد کرد شدیدا کم بشه جوری که نتونی هیچ جوره رو کسی تا تهش اطمینان کرد!!! می دونم هستن کسایی که قابل اعتمادن نزدیک من هم به اندازه کافی گذاشتی اما خدا بعضی اوقات یه چیزایی نشون میدی که شوکه میشه آدم!!!!آدم پیش خودش میگه  نامردی انقدر هم مگه میشه یعنی تو دلشون فقط سنگه؟ خدایا جای قلب چی دادی بهشون؟ فقط دو رویی دادی فقط دروغ دادی فقط ....؟؟؟؟ نمیدونم حکمتش چی بوده که ما آدم هارو اینجوری آفریدی؟ بازم رفتم خونه اولم...

حالا که از افتادن اشکم جلوگیری کردی همین وسط که اینارو داشتم بهت میگفتم فهمیدم که مارو اینجوری آفریدی تا از هم درس بگیریم تا همه  راهی رو انتخاب کنیم که درسته اما اگه درست نبود باعثش خودمونیم نه تو نه کسه دیگه و نه هیچ چیز دیگه خدایا ممنونم که بازم اومدی تو یادم خدا جونم خیلی دوست دارم چون هنوزم با وجودت با تمام مشکلاتم سر بلندم به وسیله ی کسانی که واسم فرستادی: پدرم ٬ مادرم ٬ تمام دوستان عزیزم ٬ و همه ی کسانی که دشمنم هستند تا باعث این بشن که من تلاشمو بیشتر کنم از تمام اینها و چیزهایی که بهم دادیو نفهمیدم ممنونم واقعا ممنونم خدای بزرگ و مهربونم. دوست دارم ٬ دوست دارم  به اندازه ی بی اندازه ¤


لينك ثابت نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم مهر 1388ساعت 22:22 توسط ::کامران::


سلام ، خوبين اول از همه عيد بسيار شاد و پر از قشنگيه عيد فطر رو تبريك ميگم  اما راستش من با تمام وجود اينكه فوق العاده از رسيدن به اين عيد خوشحالم اما دلم جوره ديگه ايه ، تو هيچ سالي اينجوري نبودم يا حداقل به اين شدت نبودم

يه حسه خاصه نميدونم يه جوري احساس ميكنم يه چيزي گم كردم يه جوري دلم واسه اين ماه تنگ ميشه ، ميدوني ماه مهمونيه خدا رو همه ميگن اما به صورت كليشه اي ولي واقعا حسش كردم معاوم بود خدا دعوت نامه اي فرستاده بود كه هر كي بيادش يا نيادش خدا بهش حال ميده ، چقد ادم بود كه ۲ تاش تو دوستان خودم بودن و شفا گرفتن خدايا ما اين همه كم ميذاريم واست اين همه گناه ميكنيم اونم جلو روت قربون صبرت برم كه بي پايانه اگه من جات بودم همرو ميفرستادم جهنم كه حاليشون شه اما تو اين ماه رو گذاشتي كه ما باز خودمون رو توش بشوريم و چون ميدوني بازم ما درست نميشيم لااقل يه باري از گناهمون كم ميشه كه بازم به بهونه اي ماروببخشي اي خدا اخه چي بگم واقعا رويي ندارم كه بگم فقط قربونت برم كه هميشه چشم پوشي ميكني منه حقيرو ضايع نميكني همش به وسيله منو مي بخشي اما دريغ از اينكه تشكري ازت كنم اخه خدا چرا انقدر مهربوني كه من انقدر خجالت بكشم چرا يكي نميزني تو سرم موقع گناه تا دلم خنك شه هميشه بايد خجالتم بدي هميشه بايد رحم كردنتو گذشتتو به رخم بكشي كه شرمندت شم  آخه قربونت برم كسي تو صبر تو شكي نداره نمونش شهادت هاي عزيز ترين مخلوقاتت ديديو صبر كردي تا شايد بازم يكي شون بفهمه و برگرده پيشت مثل حر واقعا خدا ازت شكايت دارم اي خدا چرا منو زمونه اون اماما به اين دنيا نياوردي نمي شد منم يه يتيم از يتيمايي باشم كه امام علي دستي به سرم بكشه خوب حسوديم ميشه ميدونم خدا لطف بهم كردي كه اون موقع نياورديم چون شايد اگه ميومدم ممكن بود منم مثل اون بي معرفتا ميرفتم به جنگ پسرش خدا واسه همه چي ممنونتم خدايا واقعا ممنونتم كه بازم تو يادم ميايو هنوزم منو به پيشه خودت دعوت ميكني خيلي كوچيكتم مي دونم هيچي نيستم اما واژه ي ديگه اي پيدا نميكنم خودت كه ميدوني من چقدر ذهنم كوچيكه خدايا واسه همه چيزايي كه داديو نداديو ميخواي بعدا بدي ممنونتم الهي شكرت كه تونستم يك بار درست ازت تشكر كنم خدايا ممنونتم بازم تو يادم بيا تا بتونم ازت تشكر كنم و اون دنيا كمتر شرمندت شم ممنننننووووونتم نميدونم چجوري از پيشت برم منو تو پناهت نگه دار دووووست دارم خدااااا 


لينك ثابت نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم شهریور 1388ساعت 0:23 توسط ::کامران::


یک با یک برابر نیست؟!!!!

    

معلم پای تخته داد می زد صورتش از خشم گلگون بود و دستانش به زیر پوششی از گردپنهان بود ولی ‌آخر کلاسی ها لواشک بین خود تقسیم می کردند وان یکی در گوشه ای دیگر جوانان را ورق می زد برای آنکه بی خود های و هو می کرد و با آن شور بی پایان تساوی های جبری رانشان می داد خطی خوانا به روی تخته ای کز ظلمتی تاریک غمگین بود تساوی را چنین بنوشت یک با یک برابر هست از میان جمع شاگردان یکی برخاست همیشه یک نفر باید به پا خیزد به آرامی سخن سر داد تساوی اشتباهی فاحش و محض است معلم مات بر جا ماند و او پرسید گر یک فرد انسان واحد یک بود ایا باز یک با یک برابر بود سکوت مدهوشی بود و سئوالی سخت معلم خشمگین فریاد زد آری برابر بود و او با پوزخندی گفت اگر یک فرد انسان واحد یک بود آن که زور و زر به دامن داشت بالا بود وانکه قلبی پک و دستی فاقد زر داشت پایین بود اگر یک فرد انسان واحد یک بود آن که صورت نقره گون چون قرص مه می داشت بالا بود وان سیه چرده که می نالید پایین بود اگریک فرد انسان واحد یک بود این تساوی زیر و رو می شد حال می پرسم یک اگر با یک برابر بود نان و مال مفت خواران از کجا آماده می گردید یا چه کس دیوار چین ها را بنا می کرد ؟ یک اگر با یک برابر بود پس که پشتش زیر بار فقر خم می شد ؟ یا که زیر صربت شلاق له می گشت ؟ یک اگر با یک برابر بود پس چه کس آزادگان را در قفس می کرد ؟ معلم ناله آسا گفت بچه ها در جزوه های خویش بنویسید یک با یک برابر نیست خسرو گلسرخی


لينك ثابت نوشته شده در دوشنبه شانزدهم شهریور 1388ساعت 22:4 توسط ::کامران::


بسم الله الرحمن الرحیم

   

مردی بود منافق اما زنی مومن و متدین داشت. این زن تمام کارهایش را با “بسم الله ” آغاز میکرد. شوهرش از توسل جستن او به این نام مبارک بسیار غضبناک میشد و سعی میکرد که او را از این عادت منصرف کند.روزی کیسه ای پر از طلا به زن داد تا آن را به عنوان امانت نگه دارد. زن آن را گرفت و با گفتن ” بسم الله الرحمن الرحیم ” در پارچه ای پیچید و با ” بسم الله ” آن را در گوشه ای از خانه پنهان کرد ، شوهرش مخفیانه  آن طلا را دزدید و به دریا انداخت تا همسرش را محکوم و خجالت زده کند و ” بسم الله ” را بی ارزش جلوه دهد. سپس به مغازه ی خود برگشت.
در بین روز صیادی دو ماهی را برای فروش آورد . آن مرد ماهی ها را خرید و به منزل فرستاد تا زنش آن را برای نهار آماده کند.
زن وقتی شکم یکی از آن دو ماهی را پاره کرد ناگهان دید که همان کیسه ی طلا که پتنهان کرده بود درون شکم اوست. آن را برداشت و با گفتن ” بسم الله ” در مکان اول خود گذاشت. شوهر به خانه آمد و کیسه ی زر را از زن طلب کرد. زن مومنه فورا با گفتن ” بسم الله ” از جای برخاست و کیسه ی زر را آورد. شوهرش خیلی تعجب کرد و سجده ی شکر الهی بجا آورد و از جمله ی مومنین و متقین گردید.

ماییم و نوای بی نوایی                          بسم الله اگر حریف مایی
(نظامی)

لينك ثابت نوشته شده در جمعه سی ام مرداد 1388ساعت 15:18 توسط ::کامران::


فکر میکنید چقدر توانایی دارید؟؟؟؟

تری فاکس

تری فاکس یک ورزشکار برجسته کانادایی ، آماده وارد شدن به ورزش حرفه ای بود که همزمان پای راستش برای او مشکل ایجاد کرد. هنگامی که پزشکان او را آزمایش کردند، دریافتند سرطان دارد پایش را منهدم می کند.هنگامی که پزشک به اتاق معاینه بازگشت گفت: " تری متاسفم که این را به تو می گویم، اما سرطان دارد به سرعت تمام پای راستت را می گیرد. ما باید امروز آنرا قطع کنیم و چون بیش از بیست و یک سال داری باید خودت رضایت نامه را برای قطع پایت امضا کنی."
تری واقع بینانه شجاعت نشان داد، رضایتنامه را امضا کرد و استقامت کرد.در حین گذراندن دوره نقاهت در بیمارستان، مرتباٌ پند اندیشمندانه ای را که مربی دبیرستانش به او داده بود به ذهنش می آورد.مربی گفته بود:"تری هر کاری را از تمام وجودت بخواهی، میتوانی انجام دهی."
برایش قطعی شد انچه می خواست این بود که از یک طرف کانادا به آن طرف آن بدود، تا 100000 دلار جمع کند.و آنرا به پژوهش های سرطانی بدهد تا دیگر هیچ جوانی از درد، اضطراب، عذاب و مشقتی که او سپری کرده بود رنج نبرد.
او از روی صندلی چرخدار بلند شد، پای مصنوعی مناسب برایش آماده شد، و شروع کرد به لنگان لنگان راه رفتن . قدرت و شجاعت خود را افزایش داد. تری می خواست دوی خود را ماراتون امید تری فاکس بنامد.
این موضوع را به والدینش اعلام کرد و آنان گفتند:" ببین پسر، این یک فکر با شکوه است، ولی ما همین حالا پول کافی داریم و از تو می خواهیم به دانشکده ات برگردی ویک تاثیر واقعی ایجاد کنی، و این کارهای احمقانه و مهمل را ول کنی."
تری در راه دانشگاه  به انجمن سرطان مراجعه و قصد خود را اعلام کرد. گفتند:" ما عقیده داریم حق با توست، این فکری عالی است، ولی فعلاٌ مجبوریم آنرا به تعویق بیندازیم. در یک وقت دیگر سری بزن."
او هم اتاق دانشکده اش را قانع کرد که ترک تحصیل کند. آنان به ساحل شرقی کانادا پرواز کردند . تری عصایش را به داخل اقیانوس اطلس انداخت و آن روز دوی سراسری کانادا را آغاز کرد. وقتی وارد بخش انگلیسی زبان کانادا شد، بلافاصله موضوع روز رسانه های عمومی شد.
بایست می دیدید که خون از پای قطع شده اش می چکید، درد در صورتش نمایان بود، ولی او به کارش ادامه می داد.
به دیدن نخست وزیر رفت که چون آن روز خلاصه برنامه کارش را نخوانده بود گفت: "مرا ببخشید، ولی شما کی هستید؟" و تری گفت:" اسمم تری فاکس است و ماراتون امید را برگزار می کنم. هدفم جمع آوری صد هزار دلار است، که دیروز به این هدف رسیدم. آقای نخست وزیر ، با خودم گفتم با کمک شما این مبلغ را به یک میلیون دلار افزایش دهیم.
این اولین باری بود که شما او را از تلویزیون آمریکا مشاهد می کردید. برنامه " مردم واقعی" از او فیلم برداری کرد و همچنان که او روی زمین های یخی هاکی پاتیناژ می کرد، مجریان سطل های پر از پول را از تماشاچیان جمع می کردند.
او با طی سی و یک مایل در روز سرسختانه و پرتوان به دوندگی اش ادامه داد. زمانی که به خلیج تاندر در انتاریو رسید، شدیداٌ دچار مشکل تنفسی شد.
در شهر بعدی پزشک گفت: "تری، تو نباید ادامه بدهی و باید دست بکشی." تری گفت:" دکتر ، تو نمی دونی داری با کی حرف میزنی. اول کار والدینم به من گفتند که برم گم شم. یک مسئول ایالتی به من گفته بود که بزرگراه ها را شلوغ کرده ام، حالا دست بکشم و ادامه ندهم؟ جمعیت حمایت از مبتلایان به سرطان با من همکاری نکرد. من تصمیم گرفتم صد هزار دلار جمع کنم، و این کار رو کردم. آن مبلغ را به یک میلیون دلار افزایش دادم، سه روز پیش ما یک میلیون دلار بدست آوردیم، وقتی دفترت را ترک کنم، از هر کانادایی زنده یک دلار جمع می کنم، یعنی 1/24 میلیون دلار."
دکتر گفت:"ببین بچه، آرزویم بود که می توانستی این کار را بکنی، ولی حقیقت اینه که سرطانی که داری به سینه ات رسیده. حداکثر شاید شش یا هشت ساعت دیگه زنده بمونی. یک جت نیروی هوایی در اختیارت قرار گرفته، چون تمام کشور پشتت هستند. تو کاری کردی که  حصار های زبان و ایالت را کنار بگذاریم. تو یک قهرمان ملی شده ای. باید تو را نمونه قرار دهیم. قراره تو رو به شهرت برگردونیم  و والدینت  برای استقبالت آنجا خواهند بود."
تری کمی بعد از آن درگذشت. بیست و چهار دسامبر همان سال، میلیون ها نفر بیرون آمدند و 1/24 میلیون دلار یعنی یک دلار به ازای هر کانادایی زنده را جمع کردند. این آروزی تری فاکس بود.
بعضی از شما خواهید گفت: " خوب، من چیکار میتونم بکنم؟ من فقط یک نفرم، خیلی ضعیف و ناتوانم. هیچ کاری نمی توانم بکنم."
ولی خداوند، با معرفت مطلقش فرموده است فقط "تو" ی بهتری بساز.خبر خوب این است که، اگر واقعاٌ از تمام قلب و عمق ذهنت بخواهی ، هر چقدر خوب باشی، می توانی حتی بهتر شوی.
مارک ویکتور هانسن
منبع: کتاب عامل علاء الدین


لينك ثابت نوشته شده در جمعه نهم مرداد 1388ساعت 19:18 توسط ::کامران::